انگلیسی مثل آب خوردن

A short story 
.
.
A woman one day said something that hurt her best friend. She regretted it immediately and would have done anything to have taken the words back. In her effort to undo what she had done, she went to an older, wiser woman in the village explaining her situation and asked for advice. The older woman listened patiently in an effort to determine just how sincere the younger woman was, how far she was willing to go to correct the situation

روزی خانمی چیزی گفت که موجب رنجش خاطر بهترین دوستش شد. او بلافاصله از گفته خود پشیمان شد و بدنبال راه چاره‌ای گشت که بتواند دل دوستش را بدست آورد و کدورت حاصله را برطرف کند. او در تلاش خود برای جبران شرایط، نزد پیرزن خردمند شهر شتافت و پس از شرح ماجرا از وی مشورت خواست. پیرزن با دقت و حوصله فراوان به گفته‌های او گوش داد که ببیند چقدر آن زن تمایل به جبران شرایط موجود دارد

The wise woman said “there are two things needed to do to make amends. The first of the two is extremely difficult. Tonight, take your best feather pillows and open a small hole in each one, then before the sun rises, you must put a single feather on the doorstep of each house in town. When you are through, come back to me. If you have done the first thing completely, I’ll tell you the second

زن دانا گفت: ” تو برای جبران سخنانت لازم است دو کار انجام دهی و اولین کار فوق العاده سختتر از دومی است. امشب، بهترین بالش پرت را برداشته و سوراخ کوچکی در آن ایجاد کن، سپس از خانه بیرون آمده و شروع به قدم زدن در کوچه و محلات خانهات میکینی و در آستانه در منزل هر یک ار همسایگان و دوستانت که رسیدی، یک عدد پر از داخل بالش در آورده و به آرامی آنجا قرار میدهی. باید دقت کنی که این کار را تا قبل از طلوع آفتابفردا صبح تمام کرده و نزد من برگردی. اگر این کار را قبل از طلوع خورشید انجام دهی کار دوم را به تو خواهم گفت.

All night long she labored alone in the cold she went from doorstep to doorstep, taking care not to overlook a single house. Her finger were frozen, the wind was so sharp it caused her eyes to water but she ran on, thankful there was something she could do to put things back the way they once were

خانم جوان بسرعت به سمت خانه اش شتافت و پس از اتمام کارهای روزمره خانه ، شب هنگام شروع به انجام کار طاقت فرسائی کرد که آن پیرزن پیشنهاد نموده بود . او با رنج و زحمت فراوان و در دل تاریکی شهر و در هوای سرد و سوزناکی که انگشتانش از فرط آن ، یخ زده بودند ، توانست کارش را به انجام رساند. در تمام طول شب، زن جوان به تنهایی شروع به در تک تک خانه رفت. انگشتانش یخ زده بود، باد انقدر شدید بود که از چشمانش اشک می‌آمد اما باز هم ادامه داد سپاسگزار از اینکه کاری هست که بتواند شرایط را به حالت قبل بازگرداند.

Just as the sun rose, she returned to the older woman. She was exhausted but relieved that her efforts would be rewarded. “My pillows are empty. I placed a feather on the doorstep of each home.”
Now, said the wise woman, “go back and refill your pillows. Then everything will be as it was before.” The young woman was stunned. “You know that’s impossible! The wind blew away each feather as fast as I placed them on the doorsteps! You didn’t say I had to get them back! If this is the second requirement, then things will never be the same

همین که آفتاب طلوع کرد، او نزد زن دانا رفت. زن جوان خسته اما آسوده خاطر بود که تلاشش به نتیجه خواهد رسید. “بالش من خالی است. من تمام پرها را جلوی در خانه‌ها قرار داده‌ام. زن دانا گفت: “حالا برگرد و بالشت را با همان پرها پر کن و بعدش همه چیز مثل اولش می‌شود.” زن جوان با سراسیمگی گفت: ” شما می‌دانید که این کار غیرممکن است! باد تمام پرهای را که جلو خانه‌ها گذاشتم به سرعت با خود برده است. شما نگفتید که باید آنها را برگردانم! اگر این کار دوم است، شرایط هیچ وقت مثل اولش نمی‌شود.”

“That’s true” said the older woman. “Never forget each of your words is like a feather in the wind. Once spoken, no amount of effort, regardless can ever return them to your mouth. Choose your words well and guard those most of all in the presence of those you love

”
زن دانا گفت: “این حرفت واقعیت دارد. هیچ وقت فراموش نکن که حرفهایت مثل پر در باد است هر چقدر تلاش کنی و پشیمان باشی باز هم کلماتی که از دهانت خارج شده به دهانت برنمیگردد. بنابراین در حضور کسانی که دوست میداری، کلماتت را درست انتخاب کن.