انگلیسی مثل آب خوردن

یادگیری انگلیسی با داستان مادر من یک چشم داشت با متن انگلیسی و معنی فارسی

My mom and her eye or My mom had only one eye
داستان انگلیسی با معنی فارسی مادر من و چشمش با تلفظ و ترجمه فارسی

My mom only had one eye. I hated her...

مادر من فقط یک چشم داشت. من از اون متنفر بودم...

She was such an embarrassment.

اون چنین/همیشه مایه‌ی خجالت بود

She cooked for students & teachers to support the family.

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه‌های مدرسه آشپزی می‌کرد

One day during elementary school my mom came to say hello to me and see me.

روزی مادرم در دوران ابتدایی به مدرسه آمد که مرا ببیند و به من سلام کند/سر بزند

I was so embarrassed. How could she do this to me?

من خیلی خجالت کشیدم. او چطور توانست این کار رو با من کنه؟

I ignored her, threw her a hateful look and ran out.

من نادیده گرفتمش، با تنفر به او نگاهی کردم و فورا" فرار کردم

The next day at school one ofmy classmates said, "EEEE, your mom only has one eye!"

روز بعد در مدرسه یکی از همکلاسی‌هام گفت: اِ اِ اِ .. مامان تو فقط یک چشم داره!

I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear.

می‌خواستم خودم را دفن کنم. همچنین می‌خواستم مادرم گم و گور/محو شود

I confronted her next day and said, "If you want to make me happy, why don't you just die?!"

روز بعد با او مواجه شدم و به او گفتم اگر میخواهی مرا شاد کنی چرا فقط نمی‌میری؟

My mom did not respond

مادرم جوابی نداد

I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger.

من حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زده بودم فکر نکردم، چون مملو از عصبانیت بودم

 I was oblivious to her feelings.

من نسبت به احساسات او بی‌توجه بودم

I wanted to be out of that house, and have nothing to do with her.

می‌خواستم بیرون از آن خانه باشم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم

So, I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study.

پس سخت درس خواندم، فرصتی پیش آمد که برای ادامه تحصیل به سنگاپور بروم

Then, I got married. I bought a house of my own. I had kids of my own.

سپس ازدواج کردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی خودم را داشتم

I was happy with my life, my kids and the comforts 

از زندگیم، بچه‌ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم

Then one day, my mother came to visit me.

تا اینکه/سپس روزی مادرم به دیدن من آمد

She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren.

اون سالها مرا ندیده بود و حتی نوه‌هایش را هم ندیده بود

When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited.

وقتی کنار در ایستاد، بچه ها به اون خندیدند، و من بخاطر بی‌دعوت آمدن سرش داد زدم

I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children? Get out of here now!"

سرش داد زدم"چطور جرات می‌کنی به خانه‌ی من بیایی و بچه‌هایم را بترسانی؟ همین الان از اینجا گم شو!"

And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight.

بخاطر این اتفاق، مادرم به آرامی پاسخ داد:" اوه، خیلی متاسفم مثل اینکه آدرس  رو اشتباه آمده‌ام" و از نظر ناپدید شد

One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore.

روزی یک دعوت نامه برای شرکت در جشن تجدید دیدار دانش‌آموزان به خانه‌ام در سنگاپور آمد

But I lied to my wife that I was going on a business trip.

اما‌ من به همسرم به دروغ گفتم که دارم به یک سفر کاری می‌رفتم

After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity.

بعد از آن مراسم، من از روی کنجکاوی به اون کلبه قدیمی رفتم

 My neighbors said that she is died.

همسایه‌ها گفتند که او(مادرم) مرده است

I did not shed a single tear.

من حتی یک قطره اشک هم نریختم

They handed me a letter that she had wanted me to have.

همسایه‌ها نامه‌ای من دادند که مادرم ازشون خواسته بود به من بدهند

My dearest son, I think of you all the time. I'm sorry that I came to Singapore and scared your children.

ای عزیزترین پسرم، من همیشه به فکر تو هستم، متاسفم که به سنگاپور آمدم و بچه‌هایت را ترساندم

I was so glad when I heard you were coming for the reunion.

خیلی خوشحال بودم وقتی شنیدم برای مراسم داری به اینجا می‌آیی

But I may not be able to even get out of bed to see you.

ولی ممکنه که من حتی نتوانم از تخت بلند شوم که تو رو ببینم

I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up.

متاسفم که وقتی داشتی بزرگ می‌شدی من مایه‌ی خجالت همیشگی‌ات بودم

You see! When you were very little, you got into an accident, and lost your eye!

میدونی! وقتی تو خیلی کوچک بودی در یک تصادف یکی از چشمانت را از دست دادی!

As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye.

به عنوان یک مادر نمی‌توانستم تحمل کنم و ببینم که تو ناچارا" داری با یک چشم بزرگ می‌شوی

So I gave you mine.

بنابراین یک چشم خودم را به تو دادم

I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye.

برای من افتخار بود که پسرم می‌توانست با آن چشم من، بجای من دنیای کاملا" جدیدی رو بطور کامل ببینه

With my love to you!

با همه‌ی عشق من به تو!